این روزها آشفته بازار تر از همیشه است زندگیام.
خیلی آشفته بازار تر
این یکی اش را دیگر ندیده بودم
خبرنگاری و کار در خبرگزاری که همیشه سختی خود را دارد
روزنامه نیست که لم بدهی و دست آخر اخبار فارس و مهر و ایسنا را کپی پیست کنی توی صفحه و اسم خود را روزنامه نگار بگذاری
هفته نامه و ماهنامه هم نیست که برای مطلبی که نهایتا در 3 ساعت حل و فصل می شود 5، 6 روز وقت داشته باشی
اینجا 24 ساعته کار هست، کار هست و هزار ارباب
مدیر عامل و سردبیر و دبیر سرویس را که رد کنی میرسی به آنهایی که خبر ازشان گرفتهای، مصاحبه کردی با آنها. که هزار جور مواظبت کنی که هم خبرت درست باشد و هم آنها ناراضی نباشند
بعد میرسد به بچههای عزیز روابط عمومی... روابط شبکه1، 2، 3، 4، 5، خبر، آموزش، قرآن، مستند، آیفیلم، نمایش، پرس تیوی، العالم، الکوثر و...
رادیو جوان، ایران، فرهنگ، اقتصاد، گفتگو، نمایش، معارف، قرآن، آوا، ورزش و...
که مدام زنگ می زنند و میخواهند خبرشان را کار کنی. کاری که فقط برای زحمت است و منفعتی ندارد. کار میکنی و هزار جور ایراد میگیرند که چه و چه...
بعد تو عاشق میشوی، هزار مصاحبه پیاده نشده در معرض سوختگی در ضبطت جا خوش کردهاند و شبها کابوسشان را میبینی. اما دچار شدهای و دلت پیچ میخورد و دستهایت یخ کرده و تمرکزی وجود ندارد و...
همزمان امتحانات از راه میرسند. استرس زندگیات میرود روی هزار. نیمه شبها درس میخوانی و میبینی فلسفه چه زیباست. هزار جور دعا میکنی، احساس میکنی چقدر امتحانت را خوب دادهای اما نتایج چیز دیگری را ثابت میکند...
این وسط تو هستی و دایره گسترده دوستهایت
این یکی قرضش را نمیدهد، آن یکی خودش را زده به آن راه و دیگری تازه پولی برای قرض گرفتن میخواهد
آن یکی میخواهد خبر کاری که روابط عمومیاش شده را کار کنی، این یکی میخواهد برایش وقت بگذاری
قرار شده ضامن وام این یکی باشی و وقتی نمیشود از خود او ناراحتتری...
خیلیهایشان همکارند و تند و تند این روزنامه و آن مجله صفحه میگیرند و از پر کردنش عاجزند! آنوقت تو باید علاوه بر استرس خبرگزاری آشفتگی مطلب رساندن و بسته نشدن صفحه هزار جای دیگر را به جان بخری
که صدای زنگ گوشیات مثل تکرار یک کابوس شود. کارهای نکرده، کارهای عقب مانده...
از خواب و خوراک میافتی. عاشقی و لقمه از گلویت پایین نمیرود. مدام در بالا و پست زندگی هستی. درجه اعتماد به نفست جابجا میشود. عملا از کار میافتی
حالا فکر کن که عشقهای دیگری هم باشد
عشق به یک سریال بی نظیر و شخصیتهایش
وضعیت سفید...
و تو خبطی کنی و ناصر شهریاری بازیگر معلول آن را توی نمایشگاه مطبوعات دعوت کنی غرفه خبرگزاری
که دو هفته بعد زنگ بزنی از فیلمی که میخواهد بسازد سراغ بگیری و آن وقت او شماره خبرگزاری در دست روزی 10 بار به تو زنگ بزند
روزی 10 بار از کارش خبر بدهد و از دیگران خبر بگیرد
اوایل خیلی سخت حرفش را میفهمی. خیلی سخت
وقتی زنگ میزند رسما میخواهی موهایت سرت را دانه به دانه بکنی. همکارانت با دلسوزی نگاهت میکنند که در تلاشی حرفهای انسان سمجی که با زنگهایش دیوانهات کرده و معلولیتش مزید بر علت شده را بفهمی
بعد این آدم التماس میکند که بیا و روابط عمومی کارم را بر عهده بگیر. دلت بسوزد. بگویی فقط به خاطر تو خدا
قبول کنی و مصیبت دو چندان شود....
پوست از سرت کنده شود. خواهرش که دبیر انجمن علمی کودکان استثنایی است زنگ بزند و هر چند وقت یک بار دیوانهات کند با بیمنطقی و وجود سرشار از تکبر و منیت
مدام به خدا توکل کنی و شکر که گرچه با کوچکترین مسئله عاشقانه، با یک نگاه و یک ربع تاخیر به هم میریزی و نابود میشوی اما این جور مواقع در برخورد با اتفاقاتی که در این 21 سال تا به حال برایت رخ نداده آرامی و توکل داری
که گرچه کوچکترین مسئله عشقی را برای هزار نفر تعریف میکنی تا از بار مصیبت به زعم خود بکاهی اما سر این موضوع فقط سر بالا میگیری و از خدا کمک میخواهی و ایمان
حتی به سرت میزند اگر این آش نخورده بیشتر دهانت را سوزاند قرار بگذاری با زیتای نازنینت تا راهنمایی حقوقیات کند !
من مدتها است اینجا ننوشتهام و نصف بیشتر نوشتههایم را هم حذف کردم
این را هم بدون نظرات میگذارم تا اگر قرار بر حذفشان شد، دلم به حال حرفهای گهربارتان نسوزد!