تبليغاتX
!سلام سپیدی کاغذ

 

امروز داشتم فکر می کردم تنها راه رهایی از شیطنت تو این است که عاشق شوی

دعا کردم برایت عاشق شوی

عشقی افلاطونی، پر پیچ و خم، از آن عشق‌ها که گاه تنها راه صبوری در برابرشان گریه است. اشک‌هایی که دلت را نرم کند. اصلا یادت بیاورد دلی داری، ماشین تولید خبر نیستی و برای همه چیز در زندگی حتی کار هم باید ذوق داشت

دعا کردم در یک لحظه عاشق شوی. شاید به اهمیت "آن" پی ببری. درک کنی صرفا گذشت زمان اعتبار و شخصیت و سواد نمی‌آورد...

عشقی گریبانت را بگیرد که مثل حضور من که ثانیه‌ای تحملش را نداری و کوچکترین جزئیاتش را به دوستانت هر آنطور که می‌خواهی می‌گویی، نیاز داشته باشی درباره‌اش حرف بزنی.

جای اینکه با افتخار بلند بلند در گفتگوهای تلفنی‌ات در حضور من بد و بیراه‌های آنچنانی نثارم کنی، آرام راز دلت را به قصد تسکین با کسی بگویی و جای خنده های عصبی گاه لبخندی از سر امیدواری گوشه لبهایت جا خوش کند

دعا کردم شایسته حضور عشقی شوی و نفس‌هایت جز برای ادامه زندگی با هدف تخریب دیگران و پول روی پول انباشتن، برای کس دیگری هم باشد، شوق بودن با دیگری، فکر کردن به خواسته و ارزش یک انسان دیگر

به خاطر تمام بدی‌هایت که آرامش را از دلم ربوده، آه کشیدم، بغضم را قورت دادم و فکر کردم تنها چیزی که می‌تواند تو را از سه دهه تمامیت طلبی دور کند، شاید عشق باشد.

عاشق شوی و کوتاه بیایی از تصوری که تو را تنها انسان لایق زندگی در کره خاکی و رشد و ارتقا می داند...

بعد آدم‌ها را دوست داشته باشی

دوست داشته باشی

"دوست"ی از سر دوست داشتن از آن خودت کنی نه حفظ منفعت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:56  توسط مریم  | 

 

درست از همان اولین روزی که پایم به سرکار یعنی مطبوعات باز شد، مهم‌ترین اتفاقات زندگی‌ام رخ داد. برخورد با واقعیت‌های تلخی که لرزه بر اندامم می‌انداخت و حتی برخی‌شان در باور 17، 18 سالگی‌ام نمی‌گنجید. اما همواره بنا به رسم نانوشته‌ای از تشریح این اتفاقات در وبلاگم طفره رفتم و این سنت را انگار پاداشی به دنبال داشته باشد، رعایت کردم. با این حال هضم آخرین حقیقت دشواری که با آن روبرو شدم، به قدری مشکل آمد که دلم می‌خواست سیر تا پیازش را با این فضای مجازی قسمت کنم. اما باز صبر کردم و گذاشتم چندی بگذرد که نوشته‌ام رنگ شتاب و کج فهمی نداشته باشد

با این حال و پس از این صبر دریافتم گرگ شدن پیشکش، هنوز مانده من از بره بودن هم دست بکشم...

افسوس خوردم از انسان‌هایی که در دلم با وجود پیشینه‌ای از تجربه‌های ناخوشایند فساد و خیانت و رسوایی در کارهای قبل داغ بزرگ‌تری به جا گذاشتند که از فساد در روابط انسانی ناشی می‌شد. زمانی که فهمیدم مفاهیم ارزشمندی چون دوست، دوست داشتن و دوستی بنا به منافع هر لحظه مفهومی نسبی به خود می‌گیرد و ماهیتش برای این افراد تغییر می‌کند. جا خوردم. خم به ابرو نیاوردم اما روی خودم تا شدم و مدام خواستم تمام اطلاعات جدید دردناک را بالا بیاورم اما این‌ها با من ماندند و تجربه شدند

گرو کشی آدم، یار جمع کردن برای تنها نماندن و بنا به منافع هر لحظه به رنگی درآمدن و راهی در پیش گرفتن. تصور کنید از ترس تنها نماندن و به خطر نرفتن منافع با کسی که لحظه‌ای از غیبتش باز نمی‌مانید و سال‌ها است سلامش را علیک نمی‌گویید دوست شوید... چه نیاز به تایید شدن حقیرانه‌ای...

انگار وقت آن رسیده باور ساده‌لوحانه "همه خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود" را به "همه بدند مگر آنکه خلافش ثابت شود" تغییر دهم. انسان‌ها را دوست نداشته باشم. فکر نکنم همه مهربان هستند و در کنار چنین آدم‌هایی با این ارزش‌های دروغین به فکر گذشت و رعایت سن و سال و کسوت نباشم

دلم می‌خواهد یکی از این "دوست" ها هم نداشته باشم، دلم می‌خواهد در هیچ گروهی نباشم، دلم می‌خواهد "تنها" باشم اما انسان و این مثل قدیمی که می‌گوید "ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان" چقدر کاربرد دارد برایم این روزها. وقتی زشتی رفتار اینان را می‌بینم از خدا می‌خواهم هرآنچه دارم از من بگیرد و به چنین حال و روزی نکشاندم که برای یک صندلی، یک عنوان و مبلغی پول چنان زشت و درنده باشم

افسوس که در چنین فضایی نفس می‌کشم و سرانجام ناچار شدم برای مقابله با افرادی که عادت کرده‌اند صدایشان روی سرشان باشد و همه را برای منافعشان بدرند، حرکتی کنم که کمی رنگ و بوی مقابله به مثل دارد. گرچه سعی کردم این برخورد هم شرافتمندانه باشد اما زشتی رفتار کسی که از شرف چیزی نداند دامن اطرافیانش را هم می‌گیرد

با این حال خدا را شاکرم تجربه کردم و آموختم دیگر فریفته پز روشنفکری و ظاهرسازی کسانی که از انسانیت دم می‌زنند نشوم تا پس از رسوایی و دیدن چهره حقیقی‌شان این چنین افسردگی دامنم را نگیرد. شکر خدا همانطور که دیگران را در غیبتم پند می‌دهند اطرافیانت را بشناس، شناختمشان

بیزارم از نوشته‌های آه و ناله دار، بیزارم از گلایه اما چه کنم که همنشین افرادی هستم که حرص و طمع زندگی‌شان را تلخ کرده و نه لحظه‌ای خود آرامش دارند و نه اجازه آرام بودن به دیگران را می‌دهند

دعا می‌کنم برای همه شان و خودم...

خداوندا همگی ما را ببخش و بیامرز

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:29  توسط مریم  |