X
تبلیغات
!سلام سپیدی کاغذ - آخ چقد خاطره داره روزگار بی مروت

 

شده ام شبیه هولدن کالفیدِ «ناتور دشت». هنوز هیچ نشده در حال مردن از دلتنگی ام.

راست راستی گریه ام گرفته و امروز غروب حالم بدتر خواهد شد. از همین حالا دلم برای همه تنگ شده قبل از اینکه ازشان خداحافظی کنم.

دلم برای همکارهای ناقلای سرویس تنگ می شود. برای ناهارخوری. برای دو تا از بچه های گرافیک که 91 نخواهند آمد بیشتر. دلم برای حیاط تنگ می شود. حتی دوری از پارکینگ بیمه و تابلوی اعلانات هم دلتنگم می کند. من که هشت ماه است بی وقفه می روم مهر دلم برای خیابان قرنی و نجات الهی و طالقانی و همه راه هایی که برای رسیدن کشف کرده ام تنگ می شود. دلم خیلی زیاد برای آسانسور تنگ خواهد شد و نگهبانی و آدم هایش. دلم برای بچه های فنی و تلفنی که هیچ وقت جواب نمی دهند، برای تحریریه طبقه دوم و سوم و به اجبار امتیاز هر خبری را کار کردن، تنگ می شود. برای اهالی تهران تایمز که تا به حال وارد طبقه شان نشده ام و برای یخچال کوچک اما سرشار!

دلم برای روابط عمومی ها، برای خبرهایشان، برای جیمیل و یاهو سرشار از دوستان دور و نزدیک تنگ می شود. کسانی که هر روزم را با سلام به آنها آغاز می کنم و ممکن است حتی ندیده باشمشان اما دوستشان دارم. دلم برای جعفر که هنوز قسمت نشده یک بار هم بروم دم مغازه اش و فروشگاه پسرعمویش با شکلات های ریتر اسپرت و لواشک و زیتون تنگ می شود. برای نمازخانه و قنوت های پرسر وصدا و اشک های یواشکی هم.

روزهای عید دلم هوای دیوارهای تازه رنگ شده را می کند و سرویس بهداشتی بانوان و دستگاه خشک کنی که فقط بلوا به پا می کند. هوای صندلی های راحت چرخ دار و موس خرابم حتی.

ممکن است از همین پنجشنبه ای که می آید هوس هواخوری کنار پنجره های همیشه بسته طبقات یا سر زدن به دوستانم در نقاط مختلف ساختمان به سرم بزند. راس ساعت 1 ناهار نخوردن!، دویدن توی کوچه وقت باریدن باران، آب دادن گل پامچال، چسباندن صورت به پنجره، دراز کشیدن در نمازخانه...

امسال عید را هم مثل دو سال گذشته با دلبستگی به یک خبرگزاری تازه میگذرانم و نمی دانم قرار است عید بعدی باز هم اسباب کشی کرده باشم یا نه...؟

اما دلم برای پرتنش ترین سرویس خبرگزاری، صدای جیغ و فریادهایی که تمام سالن را شاکی می کند، برای تعارف خوراکی به یک دوست، برای گوش دادن پیغام های صوتی تلفنم یواشکی در راهرو، برای برگه آفیش عکس و ماموریت و مرخصی ساعتی، برای آوردن روزنامه بانی فیلم از دفتر، برای صدایی که دستگاه هنگام ثبت ورود و خروج به خبرگزاری از خودش درمی آورد، برای گنجه افتخارات، برای قفسه کتاب ها، برای کِیس همیشه شلوغم، فال حافظ اینترنتی.... تنگ می شود دیگر

چه کنم، دل است...

پ.ن: این را سه شنبه نوشتم اما نت یاری نکرد بگذارمش روی بلاگ.

باز هم خواهم نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:16  توسط مریم  |